براي يک دليل ساده
براي يک دليل ساده : او يک دختر از سرزمين دور افتاده ي برزيلي بود ، بدون تجربه ي زندگي(به جز يک مدرسه ي خوب )، با دانش فراوان از برنامه ها ي تلويزيون و يک حقيقت که او زيبا بود. اين براي رويارويي با جهان کافي نبود
ماريا گروهي از مردم را ديد که مي خنديدند و به دريا نگاه مي کردند، اما مي ترسيدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همين احساس را کرده بود، اما در حال حاضر ديگر نمي ترسيد. هرگاه که دلش مي خواست به داخل آب ميرفت، مثل آنکه آنجا بدنيا آمده بود . آيا اروپا هم همين طوري پيش نخواهد رفت؟
خودت را فر يب نده
خودت را فر يب نده . هروقت که يکي از رقاصه ها يش ازدواج مي کنند، او به برزيل سفر مي کند، چيزي که روز به روز بيشتر اتفاق مي افتد. او مي داند که تو چه چيزي مي خواهي، و من فرض مي کنم که خودت هم مي داني.تو احتمالا دنبال يکي از اين سه مي گردي- ماجراجويي، پول يا شوهر چگونه مي دانست؟ آيا همه دنبال چيز مشابه ي مي گشتند؟ يا ويوان قادر بود که ذهن بقيه را بخواند؟
اينجا همه ي دخترها به دنبال يکي از اين سه چيز مي گردند.ويوان ادامه داد و مار يا متقاعد شده بود که او قادر به خواندن ذهنش مي
باشد.در مورد ماجراجو يي، ا ينجا خيلي سرد است و در کنار اين پول کافي که بتواني خرج مسافرت کني به دست نخواهي آورد . در مورد پول، از آنجايي که پول اتاق و غذا از حقوقت کم مي شود،تنها بايد حدود يک سال کار کني که بتواني پول بليط برگشت به خانه ات را بدهي.
!اما
" مي دانم ا ين چيزي نيست که با آن موافق باشي، اما واقعيت اين است که تو هم مثل هر کس ديگري فراموش کرده يي که يک سوال بپرسي. اگر بيش تر مراقب بودي، اگر قرار دادي که امضا کرده اي را مي خواندي، دقيقا مي فهميدي خودت را وارد چه ماجرا يي مي کني، برا ي اينکه سو ييسي ها دروغ نمي گويند، آنها به سکوت اکتفا مي کنند که کمک کنندهي آنهاست.
:از دفترچه ي خاطرات ماريا، در هفته ي دوم اقامتش در سرزمين سوييسي.
به کلوپ شبانه رفتم و مدير رقص که از جايي به نام موراکو آماده بود را
ملاقات کردم، و مجبور شدم هرقدمي که او - که هرگز پا يش را در برزيل نگذاشته- فکر مي کرد سامبا است را ياد بگيرم. حتي وقت نکردم که بعد از آن پرواز طولاني استراحت کنم . از شب اول مجبور شدم که شروع به رقص يدن و لبخند زدن بکنم . ما شش نفر هستيم، و هيچ کدام ما شاد ني ست و نمي دانيم که اينجا مشغول به چه کاري هستيم. مشتري ها مي نوشند و کف مي زنند، بوس در هوا مي فرستند و گاهي حرکات وقيحي انجام مي دهند.
ديروز حقوقم را در يافت کردم، به سختي يک دهم چيزي مي شود که در موردش موافقت کرده بوديم، بقيه، بر اساس قرارداد، صرف بليط پروازم و اقامتم در اينجا خواهد شد . بر اساس حساب و کتاب ويوان، آن يکسال طول خواهد کشيد و در اين زمان هيچ راه فراري وجود ندارد.
و البته فرار به هر جا يي چه فايده ي دارد؟ من تازه رسيده ام. من هنوز هيچ چيز را نديده ام . چه چيزي وحشتناکي در مورد هفت شب هفته رقصيدن وجود دارد؟ من قبلا آن را برا ي تفر يح انجام مي دادم . حالا آن را برا ي پول و شهرت انجام مي دهم. پاهايم درد نمي کنند. تنها کار سخت نگاه داشتن همي شگي لبخند بر صورت است. من مي توانم انتخاب کنم که قرباني دنيا باشم يا يک ماجراجو در جستجو ي گنج.
از دفترچه ي خاطرات ماريا، شبي که تمام اشتياقش برا ي بيرون رفتن، زندگي
يا منتظر ماندن براي زنگ تلفن را از دست داده بود. امروز را در يک پارک گذراندم . از آنجايي که نمي توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترين آن است که بقيه مردم را تماشا کنم . زمان طولاني را کنار قطار (ترن) هوايي گذراندم و متوجه شدم بيشتر مردم به دنبال هيجان سوار آن
مي شوند ولي وقتي آن شروع به حرکت مي کند، آنها وحشت مي کنند و درخواست مي کنند تا ماشين بايستد.آنها چه انتظار ي دارند؟ وقتي ماجراجو يي را انتخاب مي کنند، آ يا نبايد خودشان را برا ي همه ي راه آماده کنند؟ يا فکر مي کنند انتخاب عاقلانه اين است که از بالا و پايين رفتن ها پيشگيري کنند و تمام زمانشان را بر رو ييک چرخ فلک روي نقطه ها بچرخند و بچرخند. درحال حاضر، خيلي بيش تراز آني تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما بايد باور کنم که آن اتفاق مي افتد و باور کنم که من شغلي پيدا خواهم کرد. من اينجا هستم زيرا ا ين سرنوشت را انتخاب کردم . ترن هوايي زندگي من است؛ زندگي يک بازي سريع و سرگيجه آور است؛ زندگي پريدن با پاراشوت است؛ شانس ها ي مختلفي دارد، به زمين افتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنورد ي مي ماند، خواستن تا رسيدن به قله ي خودت و احساس
عصباني و ناراضي بودن وقتي به آن نمي رسي. دور بودن از خانواده ام و زباني که با آن مي توانم خودم و احساساتم را بيان کنم سخت است ، اما، از اين به بعد، هر وقت که احساس افسردگي کنم، آن پارک را بياد خواهم آورد . اگر خوابم برده باشد و يک دفعه روي آن ترن هوا يي
بيدار شوم چه احساسي خواهم داشت؟ خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خم يدگي، تقاضا براي پياده شدن . اگر چه، اگر باور کنم آن شيارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشين ها است، آن وقت آن کابوس به هيجان تبديل خواهد شد. به چيزي که واقعا است، يک ترن هوايي، يک اسباب بازي امن و قابل اطمينان که در آخر توقف
از دفترچه ي ماريا، روز بعد:
من همه چيز را به خاطر مي آورم، نه البته لحظاتي که آن تصميم را مي گرفتم. به طرز عجيبي هيچ احساس گناهي ندارم . من هميشه در مورد دختراني فکر مي کردم که به خاطر پول با مردها مي خوابند، چون هيچ راه حل ديگر ي
ندارند. اما ا ين گونه نيست. مي مي توانستم "بله" يا "نه" بگويم. هيچ کس
مرا مجبور به پذيرفتن نمي کرد.
در خيابان قدم مي زدم و به مردم نگاه مي کردم . آيا آنها راه زندگي شان را انتخاب مي کنند؟ يا آنها نيز مثل من به سرنوشت دچار مي شوند . يک زن خانه که آرزو مي کرد يک مدل شود . يک بانکدار که آرزو مي کرد موسيقي دان شود؟ يک دندانپزشک که دوست داشت يک نويسنده شود و خودش را وقف ادبيات کند . دختري که آرزو م ي کرد که ستاره ي تلو يزيون شود اما حالا در يک سوپرمارکت کار مي کند.
من حتي يک ذره هم برا ي خودم احساس تاسف نمي کنم . من هنوز قرباني نشده ام . من مي توانستم آن رستوران را با کيف خالي ترک کنم . مي
توانستم در مقابل آن مرد بنشينم و به او درس اخلاق دهم يا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمي نشسته که خر يدني نيست. مي توانستم پاسخ هاي مختلفي بدهم . اما مثل بيشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسيرم را انتخاب کند.
من تنها فرد نيستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسيري خارج از قانون و جامعه بکشاند . به دنبال يافتن شادي، اگر چه همه ي ما برابر هستيم، هيچ کدام از ما شاد نيست. نه آن بانکدار / موسيقي دان، نه دندانپزشک/نويسنده يا زن خانه دار/مدل.
:او زودتر از هر روز بيرون رفت، در کافي شاپ هميشگي صبحانه خورد، دور درياچه قدم زد و در آنجا به ديدن نمايشي که توسط پناهنده ها برگذار مي شد پرداخت. يک زن که بايک گ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماريا گفت که آنها کرد هستند، و ماريا به جا ي آن که تظاهر کند جواب را مي داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر مي کنند، پرسيد:
"کردها از کجا آمده اند؟"
زن نمي دانست، چيزي که ماريا را سوپرايز کرد . جهان مثل اين مي ماند : مردم جوري حرف مي زنند که همه چيز را مي دانند، اما اگر جرات کني که يک سوال بپرسي، آنها هيچ چيز نمي دانند . او به يک کافي نت رفت و فهميد که کردها از کردستان آمده اند، يک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بين ترکيه و عراق قسمت شده . او دوباره به در ياچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند . احتمالن چون سگ بعد از نيم ساعت نگاه کردن به آن آدم ها با پرچم و روسري و موسيقي و دادهاي عجيب خسته شده بود. " من حقيقتن شبيه آن زن هستم . يا حداقل شبيه او بودم. کسي که تظاهر مي کرد همه چيز را مي داند، در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتي که مرد
عرب مرا عصباني کرد و من جرات آن را پيدا کردم که به او بگويم تنها چيزي که مي دانم تفاوت بين دو نوشابه بود. آيا او شوکه شده بود؟ آيا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه . او بايد در برابر صداقت من متحير شده باشد. هر وقت سعي کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم
بازنده بودم.خوب، کافي است.
من کشف کردم که چرا يک مرد به خاطر زنها پول مي پردازد : او مي خواهد که شاد باشد. او هزار فرانک نمي پردازد که يک ارگاسم را تجربه کند. او مي خواهد که شاد باشد . من هم مي خواهم، هر کسي مي خواهد، اما هيچ کس شاد نيست. من چه چيزي به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر براي يک مدت تصميم بگيرم که ... باشم. اين کلمه سختي است که بنويسم يا حتي در موردش فکر کنم... اما بگذار بي پرده باشيم. من چه چيزي را از دست مي دهم اگر تصميم بگيرم براي يک مدت فاحشه باشم؟
شرف. شان. عزت نفس.اگر چه، وقتي در موردش فکر مي کنم ، من هيچ وقت هيچ يک از آنها را نداشته ام. من به خواسته خود به دنيا نيامدم، من هيچ وقت هيچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد، من هميشه تصميم اشتباه گرفته ام-حالا به زندگي اجازه مي دهم براي من تصميم بگيرد.
:از دفترچه ي يادداشت ماريا، روزي که مرد سوييسي را ملاقات کرد.
همه به من مي گو يند که دارم تصميم اشتباه ي مي گيرم، اما اشتباه کردن بخشي از زندگي است . جهان از من چه مي خواهد؟ آ يا مي خواهد که هيچ ريسکي نکنم، و به جا يي برگردم که از آن آماده ام چون جرات آن که به زندگي "بله" بگويم را نداشتم؟
من اولين اشتباهم را در يازده سالگي کردم، وقتي آن پسر از من پرسيد که آيا مي توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخيص دادم که بعضي اوقات تو هيچ شانس دومي به دست نمي آوري و بهترين اين است که هدايايي که دنيا به تو مي دهد را قبول کني.البته ريسکي در اين کار است، اما آيا ا ين ريسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اينجا و وقوع اين حادثه است؟ اگر من قرار است به کسي يا چيزي وفادار باشم، اول از همه بايد نسبت به خودم با وفا باشم . اگر من به دنبال عشق واقعي مي گردم، ابتدا بايد توانايي يک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ي کمي که از زندگي دارم به من درس داده که هيچ کس صاحب هيچ چيز نيست،
همه چيز يک فر يب است، و اين مورد همانند چيزها ي غيرمادي در مورد ماديات هم صادق است . تمام کساني که چيزي را از دست داده اند هميشه فکر مي کنند آن چيز برا ي هميشه ماندگار است (که بارها براي خود من هم اتفاق افتاده)و در آخر نتيجه گرفته اند هيچ چيز واقعا به آنها تعلق ندارد. و اگر هيچ چيز به من تعلق ندارد، هيج دليلي ندارد که وقتم را برا ي جستجو ي چيزهايي که برا ي من نيستند، تلف کنم . بهتر ين آن است که جوري زندگي کنم که امروز روز اول و آخر زندگي ام است.
از دفترچه ي خاطرات ماريا وقتي هفده ساله بود.
هدف من اين است که عشق را بفهمم . وقتي عاشق بودم، احساس زنده بودن مي کردم و مي دانم هر چيزي که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هيجان زده نمي کنند. اما عشق چيز وحشتناکي است : دوست دخترها يم را مي بينم که زجر ز يادي
مي کشند و نمي خواهم در وضعيت مشابه ي باشم . آنها به من و پاکي ام مي خنديدند، اما حالا از من مي پرسند که من چگونه مي توانم مرد ها را خوب کنترل کنم . من مي خندم و چيزي نمي گو يم؛ چون مي دانم که پيشگيري زجرآور تر از دردها ي بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمي شوم. هر روز که مي گذرد من بيش تر متوجه مي شوم مردها چه قدر موجودات ضعيفي هستند، چه قدر بي ثبات، نا امن و غافلگير کننده هستند.... چند تا از پدرها ي دوست دخترانم به من پي شنهاد عشق باز ي داده اند، اما من هميشه در خواست آنها را رد مي کنم . اوايل از رفتار شان شوکه مي شدم، اما حالا فکر مي کنم همه ي مردها اين طوري هستند. اگر چه هدف من اين است که عشق را بفهمم، و اگر چه برا ي من فکر کردن در مورد آدم ها يي که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام
آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگيختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگيختند از لمس قلب من عاجز بودند.
وقتي ما کسي را مي بينيم و عاشق مي شو يم، احساس مي کنيم که همه ي دنيا با ما است . من امروز اين اتفاق را حس کردم ، وقتي خورشيد غروب مي کرد. ولي اگر چيز اشتباهي اتفاق بيافتد، هيچ چيزي باقي نمي ماند! هيچ مرغ ماهي خوار ي! هيچ موسيقي از راه دور، نه حتي مزه ي لب ها ي او. چگونه ممکن است اين همه زيبايي در يک آن ناپديد بشوند؟زندگي خيلي سريع حرکت مي کند.با يک ماجرا در يک ثانيه ما را از بهشت به جهنم مي رساند.
مدام خودش را سرزنش مي کرد که
چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيز ي که بيشتر از هر چيز ديگر ي دوستش داشت ... روز قبل از اينکه سال تحصيلي جديد شروع شود او به تنها کليساي شهر رفت و رو به تمثال سن آنتوني قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برا ي آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود . اما اثري از پسر نبود، تمام روزها ي آن هفته يکي يکي همراه با زجر سپري مي شدند اما از پسر خبري نبود تا اينکه بعضي از همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جاي دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضي چيزها برا ي هميشه از دست مي روند، او همچنين ياد گرفت جاي ي وجود دارد که به آن مي گويند : يه جا ي خيلي دور ! فهميد که دنيا خيلي پهناور است و شهر او خيلي کوچک؛ و اينکه آدم ها ي دوست داشتني و جذاب هميشه مي روند... او هم دلش مي خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلي جوان بود. اين جوري بود که او يک روز نگاهي به خيابان ها ي خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزي رد پسرک را دنبال کند ... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برا ي مدتي بسيار غمگين بود و بيهوده سعي مي کرد ردي ا ز پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمي دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند . ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلي بزرگ است، عشق خيلي خطرناک است .
برخلاف دخترها ي همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه مي ماند، براي همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين مي گذشتند . کند تر از آن چيزي که بايد برا ي يک بچه بگذرد مثل کند ي ساعت ها براي آدم بزرگ ها . او فهميد که بلند ي روزها دليل ساده اي دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسي که دوستش دا رد سپري مي کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او . بعد فکر کرد چه لذتي دارد اگر روزي بتواند با او صحبت کند ... و همين هم شد يک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد مي شود يک مداد به من بدهي؟ ماريا جوابي نداد . راستش را بخواهيد خيلي از اين نزديک شدن بي مقد مه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم ها يش را تندتر کرد، خيلي ترسيده بود وقتي ديده بود او دارد به طرفش مي آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش مي مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جاي ي که مردم مي گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره ها ي سينماو تلويزيون، با کلي ماشين و سينما و کلي کارها ي جالب و بامزه برا ي انجام که صبح ازش سر زده بود عذاب مي کشيد، اما در عين حال چيز ي تسلايش مي داد باقي روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه اي که داد، اينکه مي دانست پسر هم تمام اين مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه اي بوده برا ي شروع صحبت . از آنجا مطمئن بود که وقتي پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت . منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب ها ي بعدش، با خودش حرف هاي ي را که بايد به پسر مي زد مرور کرد تا وقتي که بالاخره راه شروع کردن قصه ا ي را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمي
شد . اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه مي رفتند دفعهء بعدي وجود نداشت، بعضي وقت ها ماريا درحاليکه توي دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو مي رفت و سا ير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا مي کرد، پشت سر او راه مي رفت. پسر حتي يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلي خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضي کند
زني در شهر بود، يک گناهکار؛ وقتي او فهميد که مسيح در خانه ي يک رياکاراست، يک کوزه مرمر ين از مرهم به آنجا برد او پشت پاها ي مسيح ايستاد ، در حال گر يه، پاها ي مسيح را با اشک ها ي خود خيس کرد و آنها را با موهاي خود خشک کرد، پاها ي او را بوسيد و بر آنها روغن ماليد وقتي رياکار که با مسيح شرط بسته بود اين صحنه را ديد، با خودش گفت :"اگر اين مرد واقعا پيامبر بود، متوجه معن ي ا ين رفتار و آنکه از طرف يک زن گناهکار است "ميشدو مسيح به او پاسخ داد، شمعون، مي خواهم چيزي به تو بگو يم يک قرض دهنده دو بدهکار داشت . يکي آن که يک صد شاهي به او مد يون بود و ديگري پنجاه . وقتي آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را
بخشيد. کدام يک او را بيشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد : " من فرض مي کنم آن کسي که بيشتر بدهکار بود ". و مسيح به او گفت : " تو درست قضاوت کرده اي " مسيح به سمت زن بر گشت و به شمعون گفت : اين زن را مي بيني؟ تو به من هيچ آبي ندادي تا پاهايم را بشويم، اما اين زن پاهاي مرا با اشک خود شست، و با موها يش خشک کردتو به من بوسه اي ندادي: اما او از زماني که من آمده ام بوسيدن پاها ي مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نماليدي اما او اين کار را کردبه اين دليل به تو مي گويم که گناهان او بخشيده شد به خاطر عشق ز يادش. اما برا ي عشق کم، بخشايش کمتري است.
نام: | |
ايميل: | |